صدای آزار دهنده جیر جیر ِتوری روغن نخورده ی در تراس مثل همیشه اولین صدایی بود که با چشم های بسته به اش گوش می داد.
تو تخت غلط می زد و حوصله نداشت بره یه چیزی بذاره جلوی در.
ساعت چند بود؟مگه فرقی هم می کرد؟
سقف هنوز سفید بود و دنیا عزادار بیداری.
فحش آب نکشیده مقدمه ی قسمت دوم خواب زمستانی شد.
+
نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت 3:31 توسط شوریده مغز
|
هوا سرده، سیاهی مثل قیر به شب چسبیده.چراغی که از دور سوسو می زنه می خواد به زور خودشو از این سیاهی نکبت رد کنه و چشمامو گول بزنه.بر می گردم، پشتمو به نور می کنم و به سمت نا کجا آباد راه می افتم.
از توی سطل آشغالی که نیم بیشتر باهام فاصله نداره صدایی میاد.میرم نزدیک تر.یه گربه ی مردنی با ترس بیرون می پره و با کینه چشماشو به چشمام می دوزه.دست می کنم تو جیبم و نصفه ی ساندویچ کالباس افتضاحی که چند ساعت پیش چند تا گاز بهش زده بودمو بیرون میارم و پرت می کنم جلوش.
اول بوش می کنه، مزمزه اش می کنه و با ولع شروع می کنه به خوردن.سرشو بالا میاره و به نشونه ی قدردانی چندتا میو میوی ناز واسم می فرسته.منم بهش لبخند می زنم.یه سیگار آتیش می کنم و شروع می کنم به درد و دل کردن.
به چراغ پشت سرم اشاره می کنم و می گم اینم می خواد امشب مارو ...آره! و می زنم زیر خنده.
بر می گردم و می بینم دیگه تو این سیاهی تنها نوری که بهم دلگرمی می داد غیبش زده.رو می کنم طرف گربه که بهش بگم ببین همه بی مروت شدن، گربه نیست، ولی از کیسه ی ساندویچ بخار بلند میشه.نزدیک که میشم بوی آشنای ادرارو حس می کنم.
به این می گن زندگی.
+
نوشته شده در دوشنبه 19 آذر1386ساعت 0:18 توسط شوریده مغز
|
۱۴ مرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادی خواه و عدالت خواه مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود.
اما
هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.
۱۴ مرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجیحیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، مسعود حبیبی، سعید حسین نیا، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، محمدحسین مهرزاد، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند.
به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" تغییر دهیم.
به اميد آزادي تمامي دوستان دربندمان.
(وبلاگ خود را در قسمت نظرخواهی وبلاگ 14 مرداد، روز همبستگی وارد کنید يا به آدرس h14.mordad@gmail.com بفرستيد تا به لیست حامیان اضافه شود.)
پی نوشت : از همه وبلاگهای حامی این طرح میخواهیم که با همین پست به روز باشند و برای سرعت بخشیدن به روند همبستگی وبلاگ نویسان و دانشجویان به جز تبلیغ هایی که در سایت ها و وبلاگ های پرخواننده می کنیم هر کس حداقل ۱۰ نفر از دوستانش را برای پیوستن به این حرکت جمعی دنیای مجازی و همبستگی با دانشجویان دعوت کند.
پ.ن:برای خوندن آخرین پستم یه وجب برین پایین!
+
نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 23:51 توسط شوریده مغز
بوی علف تازه کوتاه شده مشامم رو پر می کنه، خسته تر از اونم که بخوام پلک های سنگینم رو بالا بیارم و به منظره ای که تو مخیله ام شکل گرفته واقعیت ببخشم.
حدس می زنم چیزی که در حال له کردن انگشت اشارمه سم یه گور خر دو پا باشه.
صدای ریز گنجشکای کوچولو تو صدای ناهنجار تراکتورها خفه میشه.
خنده ی بچه ی شاد با اربده ی حاجی به هقهق بدل میشه.
بستنی فروش بااخمی دل بچه ای که با پنجاه تومنیش بستنی میوه ای می خواد رو می شکونه.
سیاهی مثل قیر به آسمون چسبیده و قصد عزیمت نداره.
از همه چی....خسسسسسه ام.
ت ا ب ع د
+
نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 0:35 توسط شوریده مغز
|
ساختمان نیمه کاره مثل همیشه متروک بود.لباس های عید حسین که بهترین لباس هایش بودند به تن خیسش چسبیده بودند.با وجود آفتاب کور کننده عینک آفتابی Reyban اش در دست عرق کرده اش لیز می خورد، انگار می خواست این روز به خصوص را با رنگ اصلی ببیند!
پله های خاکی را با آرامش آزار دهنده ای بالا می رفت و تک تک آن ها را می شمرد.به یاد حرف های مسعود افتاده بود که با چه اطمینانی از هدف والای زنده بودن انسانیت سخنرانی(!) کرده بود.
روی پله ی آخر پایش لغزید و فهمید که به پشت بام رسیده.به لبه ی کوتاه پشت بام رفت و بدون کوچکترین زحمتی بدن ورزیده اش را از آن بالا کشید.
ارتفاع بیشتر از حد تصورش بود،با خودش فکر کرد کاش شمارش پله ها را ادامه می داد تا می توانست ارتفاع را به طور تقریبی تخمین بزند.
دقیقه ای بعد لب پشت بام نشسته بود و سقوط فیلتر سیگار هایی را که پشت سر هم می کشید سرگرمی جالبی به نظرش آمده بود.
احساس کرد فیلتر سیگار برای تخمین خسارت وارد شده بعد از سقوط یک هیکل 80 کیلویی بیش از حد سبک است.به عینکش نگاهی انداخت و با خود گفت هر چه باشد دیگر به کارش نمی آید.
پس از برخورد عینک به زمین نوری که از خرده شیشه ها بازتاب می شد به نظرش زیبا آمد.جعبه ی سیگار ته کشیده اش را هم همبستر عینک خرد شده اش کرد.
هر لحظه که می گذشت در اجرای تصمیمش بیشتر شک می کرد.از آن ارتفاع دنیا بزرگ تر به نظر می رسید و آرزو های گذشته اش به مغز خسته اش هجوم می آوردند.
چشم های خیس سارا را پیش رویش می دید که با هق هق از او می خواست بیشتر فکر کند.اما چهره ی گریان او تنها یک توهم نفرت انگیز بود، اگر سارا برای وجودش اشکی می ریخت او الآن جای دیگری بود.
مدام آخرین حرف های سارا که همه الفاظ مختلفی برای جمله ی ساده ی "دیگه ازت خسته شدم." بودند در ذهنش می پیچید.
موبایلش که انتظار داشت تا آن لحظه شارژش تمام شده و خاموش شده باشد در جیبش می لرزید،شماره نا آشنا بود.
-بله؟
-منم.
صدای سارا انگار به او جان تازه ای داد.
-خوبی؟
-کجایی؟
-پشت بوم ساختمون بابات!
-چی؟!اونجا چیکار می کنی؟!
-خواستم ببینم از اینجا هم می تونم بپرم پایین یا نه!مگه خودت نمی کفتی تاحالا ندیدم کسی مثل تو بپره،الکی نفر دوم آسیا نشدم که.
-منگل شدی؟!باز قرصاتو پشت و رو خوردی؟!بیا پایین دییوونه...از خونه اومدم بیرون.می خوام باهات حرف بزنم.
-چی کار داری؟
-می فهمی.
موبایلش خاموش شد و مردد ماند.از جایش بلند شد و خواست پایین برود.خم شد تا آخرین نگاهش را از آن ارتفاع به عینک نازنینش بیندازد.
حتما بیش از حد خم شده بود چون حلوای مراسم سومش به مزاق سارا خوش نیامد.
+
نوشته شده در سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 0:5 توسط شوریده مغز
|
خرابه ای که "مکان" خطاب می شد مثل غروب های دیگر خلوت بود.اولین باری بود که تنها روی سنگ بزرگ وسط خرابه می نشست و غروب را نگاه می کرد.
آسمان خون گریه می کرد.ابرها هم خنده کنان روی تابان خورشیدش را پنهان می کردند.
چه غروبی...دلگیر و دلخراش...
خانه های اطراف صدای عربده های خش دارش را بر می گرداند.
دست هایش را طوری بالا گرفته بود که هر عابر از همه جا بی خبری فکر می کرد قصد گرفتن یقه ی خدا را دارد.
خدا دسته ی کبوتر های سفیدش را برای دلجویی از او فرستاده بود.
به فکر فرو رفت.
دستانش لمس و خسته هوا را در جست و جوی خالق این همه زیبایی چنگ می زد.
دستش خیس بود.
نگاهی به دستش که مملو از کثافت پرندگان شده بود انداخت و فهمید سهم او از این همه زیبایی چیست...
ت ا ب ع د
+
نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 2:47 توسط شوریده مغز
|
زیبا تر از همیشه، همه ی نگاه ها را به خود دوخته بود.
به من نزدیک می شد و با لبخند گرمش غم را از وجود ملولم می زدود.
چقدر دلتنگت بودم، انتظار مثل همیشه شیره ی حیاتم را خشک کرده بود.
هر قدمی که به من نزدیک می شد گویی قدمی به عرش نزدیک ترم می کرد.
چهره ی رنگ پریده ام در بازتاب چشمان درخشانش زنده تر می نمود.
دیگر گرمای معما گونه ی نفس های آرام بخشش مستم ساخته بود که حس کردم اتفاقی غیر طبیعی در حال به وقوع پیوستن است.
چشمانش با حالت گنگی انگار جایی در دوردست ها را می کاوید.
گویی مقصد آن قدم های پر کرشمه آغوش گشوده شده ی من نبود.
سرمایی که نظیرش را لمس نکرده بودم به وجود نحیفم چنگ انداخت.
به طرزی رقت انگیز به زمین افتادم و چنگ زنان از فریاد زدن خودداری کردم.
با تمام توانم سر پا ایستادم تا او را در آغوش بفشارم.
حس کردم وجودی نا شناخته از من می گذرد.از درونم، از پیکرم...
چشمانم را که از زور سرمای طاقت فرسا بسته شده بود به هر زحمتی بود گشودم.
او رفته بود.
ت ا ب ع د
+
نوشته شده در پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت 0:22 توسط شوریده مغز
|
به چشم هاي درشت و درخشانش زل زده بودم.نگاه غمگينش جمعيت را به دنبال مشتري زير و رو مي كرد، انگار گيج بود كه پاپيچ كه بشود.نگاهش ناگهان روي نقطه اي كه به نظرم نامعلوم مي آمد قفل شد.منتظر بودم تا جست و جوي سرسري اش را از سر بگيرد ولي چشم هايش از برقي لبريز شده بود كه تا چند ثانيه پيش خبري از آن نبود.
نگاهش را دنبال كردم.دختري حدودا بيست ساله در حال فرياد زدن در ميكروفون موبايلش به سرعت در دايره اي فرضي قدم بر مي داشت.
پسر بچه ي ده-دوازده ساله انگار جادو شده باشد آرام آرام جلو ميرفت.دختر(يا شايد بهتر باشد بگويم زن جوان) متوجه اطراف نبود و يكريز عربده مي كشيد.
پسر بچه را دنبال كردم تا از ماجرا سر در بياورم.به خاطر ضعيف بودن چشم هايم چهره ي دختر را درست تشخيص نداده بودم.مثل اين كه پسر بچه خيلي تيز بين تر از من بود!آرايش و سر و وضع دختر طوري بود كه به پسر بچه حق دادم!او تا به حال از اين صحنه ها نديده بود.هر روز صبح در همان ميدان اعدام پياده اش مي كردند و شبش هم سوارش مي كردند و احتمالا به آلونكي كه اسم خانه رويش گذاشته بودند مي بردند و مي خواباندنش.
نگاهم را از دختر گرفتم و باز متوجه پسر بچه شدم.انگار از خلسه خارج شده بود و داشت با خودش زمزمه مي كرد كه چه بگويد.
آن قدر نزديك شدم كه صداي دختر را مي شنيدم:
ميخواستي چي بپوشم؟...هان؟...اون باز بود؟...كجاش باز بود؟...سانازو نديدي؟...دكولته تنش بود...اصلا تو كي هستي كه به من ميگي چي بپوشم و چي نپوشم؟...اصلا دوس دارم داد بزنم...
در عجب بودم كه اين دختر خانم جوان در جنوبي ترين نقطه ي تهران دنبال چه مي گردد.باز متوجه پسر بچه شدم.آدامس هايش را پشتش قايم كرده بود و به حرفهاي دختر گوش مي داد.چشم هايش مي خنديدند و بعيد مي دانم متوجه ماجرا بوده باشد.دختر با عصبانيت مكالمه را قطع كرد و رفت كه از خيابان شلوغ عبور كند.پسر بچه به دنبالش ميدويد و با سر آستين دست خاليش صورت سياهش را پاك مي كرد و با دست ديگرش به سختي جعبه ي آدامس را نگه داشته بود.خود را جلوي دختر انداخت و آدامس هايش را به حالت دادن هديه جلوي دختر گرفت.
دختر كه از ترس سر جايش خشكش زده بود فقط به پسر بچه نگاه ميكرد.حالش كه سر جايش آمد محكم زير آدامس ها زد و با ناسزايي زير لب راهش را پي گرفت.پسر بچه كه ماتش برده بود خم شد و بعد از جمع كردن آدامس ها باز به دنبال دختر راه افتاد.داد زد:خانم من ازت پول نميخوام...من.....
صدايش در خورد شدن شيشه و كشيده شدن لاستيك روي زمين گم شد.دختر كه به وسط بلوار رسيده بود از روي كنجكاوي برگشت و در نهايت بهت پسر بچه را غرق در خون ديد.كيفش را انداخت و خودش را از بين جمعيتي كه معلوم نبود در عرض اين چند ثانيه از كجا آمده بودند به بالاي سر پسر بچه رساند.چشم هاي پسر بچه هنوز مي خنديد.با آخرين توانش گفت:وقتي مردم آدامس هام مال تو...من هيشكي ديگرو ندارم...
اشك از چشم دختر مثل رودخانه جاري بود...
نمي دانست چه مي شود...فقط ايستاد و ايستاد و ايستاد...
ت ا ب ع د
+
نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1385ساعت 21:42 توسط شوریده مغز
|
پنجشنبه-5:30-تنديس
هواي بيرون گرم است، ترجيح ميدهم داخل پاساژ بشوم.دو فروند از برادران هميشه در صحنه ي نيروي انتظامي نزديك ورودي اصلي اتراق كرده اند و در گوشي پچ پچ مي كنند.
طبقه ي همكف پاك بود(!) ولي طبقه ي بالا و پايين هم ميزبان اين برادران سبز پوش هميشه در صحنه بودند.به نظرم برادران حال رفتن به طبقه ي 2- رو نداشتند!
ساعت 6 شده.از پرسه زدن خسته شده ام.هنوز منتظرم.آن تايم بودن هم مشكلاتي دارد!هر دقيقه اي كه ميگذره تعداد اين عزيزان بيشتر ميشود.تازه ساعت 6:15 بود كه چشمم به خواهران سياه پوش افتاد.برخورد برادران قابل قبول تر است.يكي از خواهران كه من نتوانستم جزيي به جز چشم چپ ايشان را زيارت كنم به گروهي سه نفره از دختران خيره شده بود.اول فكر كردم با گروهي از سارقين مسلح طرف هستند!بعد از شروع مجادله يا به قول خواهران، ارشاد(!)، متوجه ميشوم كه مشكل روسري هايشان است!
دختر و پسري، جوان و شاداب، دست در دست هم داخل پاساژ ميشوند.لپ هاي هر دو از گرماي درون گل انداخته.محو نگاه اين دو جوان شاداب و شادم كه متوجه مي شوم هر دو سر جايشان خشك شده اند.
نگاهم به طرف دستشان سر مي خورد.لحظه اي دست هم را با تمام وجود فشار ميدهند و طوري از هم جدايشان مي كنند كه انگار به جسمي داغ نزديك شده باشد.از لپ هاي گل انداخته خبري نيست.طوري خشك شده بودند كه فقط ديدن روح مي توانست آن ها را به اين روز بياندازد.
اطراف را به اميد يافتن روحي، موميايي مصري خواب زده اي، شواليه ي بي سري يا هر چيز رعب انگيز ديگري مي كاوم.تنها موجودي كه متفاوت از بقيه به نظرم مي آيد يكي از خواهران ارشادگر(!) است كه گويي به ومپايري سه سر خيره شده.من اگر جاي يكي از اين جوانان شاداب بودم تا آلآن مراسم هفتمم هم برگزار شده بود!به واقع به اين زوج حق مي دهم كه به آن صورت هولناك خشكشان بزند!
انتظارم به پايان ميرسد و دوستم با نگاهي پرسشگر وارد مي شود.
-بمب گذاري شده؟!!
-نه، چطور؟!
-پس اينا اينجا چيكار ميكنن؟!واسه چي گردان زرهي اينجا جمع كردن؟!
-جوانان خطرناكند!مخصوصا از نوع بدحجابش!هنوز اينو نفهميدي تو؟!
***
از خودم مي پرسم آيا درست كردن(اگر اين وضع را نادرست فرض كنيم) وضعيت ظاهري جوانان آن قدر مهم است كه برايش حاضرند اين طور رعب و وحشت به وجود بياورند؟
كاش به جاي صرف اين همه هزينه براي اين منظور هاي ابتدايي كمي هم سرمايه در راه فرهنگ سازي صرف ميشد.
ت ا ب ع د
+
نوشته شده در جمعه 24 شهریور1385ساعت 22:44 توسط شوریده مغز
|
-برگرد به ده خودت...
-كه چي بشه؟
-به زندگيت برسي....لا اقل يه چيزي واسه خوردن داري...يكيو داري حداقل....
-زندگي تكراريه...
-مگه نميگي اونجا عاشق زرين خاتوني...؟
-اون هم ديگه حوصلم رو سر ميبره....تكراريه....
-خوب....موندي اينجا تا از گشنگي بميري...؟
-تب و تاب پيدا كردن يه لقمه نون لذت بخش تر از شمردن گندم هاي زمين بابامه...
-از زندگيت چي ميخواي؟
-اميد ديدن فردا
-واسه زندگي كردن انگيزه ي كمي نيست؟
-اگه بدونم فردا كه پا ميشم كار مفيدي مي كنم، يه كار خارق العاده انجام ميدم يا حداقل بدونم مي تونم به يه نفر بفهمونم كه واسه اين پا به اين دنيا گذاشته كه هرجور دوس داره زندگي كنه ترجيح ميدم فردا رو ببينم.
-چه هدف هاي جالبي واس زندگيت داري!پس زندگي خودت چي ميشه؟!
-مگه اينايي كه گفتم چي بودن؟زندگي من اينه!زندگي من چيزيه كه ازش لذت ميبرم.ميدوني مشكل تو و امثال تو چيه؟يه چيزايي رو واسه خودتون مقدس مي كنين.باهاشون زندگي مي كنين.زندگيتون رو به همونا محدود ميكنين.به حد مرگ واسشون تلاش ميكنين، يا بهشون مي رسين، يا تو راه به دست اوردنشون ميميرين....اين احمقانست...زندگي يعني سعي كني اوني باشي كه مي خواي....شماها اوني نيستين كه ميخواين....حتي سعي هم نمي كنين اوني باشين كه ميخواين....چون حتي نمي دونين مي خواين چي باشين....
-چرا سبز نميشه....2 ساعته علافيم.
-پياده ميشم.
-نميشه، ميرسونمت.
-كجا؟
-...
-خداحافظ.
-ببين.....
جلويش به جز ماشين هايي كه در انتظار چراغ سبز گاز ميدادند چيزي نميديد.آهي از سر حسرت كشيد و به سمت خانه اش رهسپار شد....شايد صندلي پاركي...شايد خانه ي فاحشه اي كه صبح فردا كه ميفهمد پولي ندارد خدا مي داند چه مي كند....شايد زير نگاه موشكافانه ي ماه....شايد...
ت ا ب ع د
+
نوشته شده در یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 0:41 توسط شوریده مغز
|